-در آیینه کبود نگاه کردم وچهره خود را نتوانستم ببینم . وحشت زده شدم.
-عهد خداوند بهترین است .
-نجار بفهمی نفهمی مست شده بود پیشنهاد کرد که صندلی پدر را تعمیرکند. پدر با ژستی فیلسوفانه گفت :نه،دوست دارم همین طور که هست باشد. این همیشه به من گوشزد می کند که هر چیزی که روی آن می نشینم یک روزی باعث افتادنم می شود.
--مگر می خواهیم تا آخراین جاده پیش برویم؟ روح گفت بله . –اما شماگفتید که جاده انتهان
برچسب: گرسنگان,اکری,
نویسنده: علی کاظمی
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 5:01